تبليغاتX
در طلوع یک حرف

در طلوع یک حرف

تا طلوع یک حرف دیگر

به نام خدا

سلام به همه دوستای گل و نازنینم دوستایی که در این مدت منت نهادند و مرا مورد توجه خودشان قرار دادند و با کامنتهای زیبا و دلنشین مایه امیدواری من برای ادامه نوشتن بودند

من از همه شما ممنونم و نسیم روخ بخش حضور شما را در لحظه های تنهایی ام را هرگز فراموش نخواهم کرد

 دوستهای نادیده من همیشه تو ذهنم سعی داشتم تصاویری زیبا و خیالی از تک تکتون داشته باشم و تو این دنیای مجازی رابطه ای قوی و پایدار را برای خودم تعریف کنم مطمئن باشید تو دنیای درونم دلم برای همتون تنگ شده و آرزوی من دیدن چهره هایی است که لحظه هام را با تیر نگاه سرشار از احساسشون به نشانه میرفتند خدا را شاهد میگیرم که تو  تمام زمانهایی که نمینویسم مشغول حک کردن چهره هاتون توی قلبم هستم

همیشه آرزویم دوست داشتن تمام آدمها و تجربه های محبت آمیز بوده است که این را من در همه شماه در خودم پیدا میکردم

به هر حال مدتی که نمیتونم بنویسم احسس میکنم افکارم بسته و شاید هم در یک دگردیسی احساسی یا عاطفی هستم شاید برای یک شروع تازه دارم اماده میشوم فقط میدانم که فصل نوشتنم نیست شاید که با پاییز برگردم میخواهم که ریشه های درخت اگاهی و عشقم را در خاکی تازه به آب نهم 


 به دنبال عاشقانه زیستن  میخواهم خاک وجودم را به ترانه های آب بسپارم

پرواز بوسه هایم را بر قاصدکهای صحرا گره زده ام به یاد بود حضور تو زیبا نازنین بر خانه تنهایی قلبم

عطر نفسهایم را بر گلهای دشت آه کرده ام تا ببویی آنچه را که من فریاد میکردم تولد جوانه ای را از تیرگی خاک

 

بدرود دوستان عاشق من که من عشق را از احساسات پاک تک تک شما ها تجربه میکردم از میان سطر سطر کلمه های شعر شما

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 12:41  توسط مردین  | 

دستی بر یک خاطره

تنهایی کوچه را دوست دارد،امتداد دیوار های گلی را،سقف خاکستری پشت بامها و عبور تنگ جوب آب،آواز گنجشکها روی سیم برق،نگاه دور افق را و ترنم زمزمه های سوخته و صدای پریشیدن سایه تنهایی در پرواز کلاغی که ظهر تابستان را کلافه کرده است.

حوض نقاشی کبوترها و صدای دور خاطره ها:زنی که فرزندش را از کوچه به خانه می خواند.هیاهوی نافرمانی در جست و خیزهای کودکانه،لذت خوابهای زود هنگام شبانه بر بازوان مادری که چشمهایش در نگرانی فرداها تاریک شد، دستهای تنهایی در فراموشی جیبها،قدمهای سرگردانی در جاده دلهره ها،آیا سر بر بالشی خواهد گذاشت که بوی لالایی مادرانه ای را در اعماق تاریکی ها در آغوش کشد؟

"یادم باشد کاری نکنم درب خانه مان به شکایت همسایه ای به صدا در بیاید.

یادم باشد برای شب امتحان درس هایم را خوب بخوانم.

یادم باشد در کارهای خانه به مادرم کمک کنم .

یادم باشد برای بازی زیاد دور نشوم و زود برگردم.

یادم باشد که لباسهای تازه ام را کثیف نکنم.

یادم باشد که چشمهایم را به تحسین مادرانه زنی گره بزنم که به داشتن من خدایش را شکر میکرد."

وسعت آسمان خاطره ها،فضای صمیمیت کودکی ها و پژواک صمیمیت ان در نگاهی که گذشته را می کاود.با دستانی نگران انباشت علفهای زرد زمان را کنار میزند و در پوسیدگی گذر عمر عکسهای کودکی خود را به تماشا مینشیند و در گنگی و ناشناسی جزیره متروک زمان فانوس جاده ای را به انتظار مینشیند تا راه خویش بر خورشید بگشاید و خواب باران را در بهت چشمان تماشاگر صحرا بر بغض آهویی رمیده میگرید.

تازه های از دردی دیرین قبرهای فراموشی اش را نبش میکند.-خواب سنگ در حیرت از پایان درخت میشکند-

جادوی بزرگ، نوش داروی سهرابِ

آیا آواز طلیعه سحری را زمزمه خواهد کرد؟

آیا در سایش بالهای زمان بوی غذای ظهر تابستان و یا گرمی اجاق زمستان را خواهد شنید؟و در شبی تب دار انیسی بر بالین او خواهد خواند سرود روشنایی مهتاب را؟

نه نه او زندانی درد درون خویش بود بی هیچ روزنی بر دیوارهایش.

فریادش در اعماق تهی گم میشد وردپای گریه تنها نشانی بود از یادگاری هایش.

سر بر میگرداند ودر فراموشی سنگفرش خیابانها خاطره هایش را با کوله باری از غربت و تنهایی در هجوم ناآشنایی ها گریه میکند.

از بایگانی دفتر زندگی اش کتابی را میخواند که سالهای عمر را ورق میزد ودر زیر ایوان به تماشای بارانی می ایستد که بوی دورترین خاطره ها دارد:

"کیف دبستانش در رقص گستاخانه ای گم میشود و صدای هیاهوی بازی به کوچه میخواندش و شیر آب حیاط که پس از آب خوردنش هرگز بسته نشد.گنجشکی ازشلیک شیطنتش به هوا می پرد و صدای شکستن شیشه ای طپش شادمانه قلبش را خاموش میکند و فردایی که در ذهن کوچکش به درد خط کش گرفتار می آید چرا که او مشق خود را نا تمام گذاشته بود.

در احاطه اولین ترس گرفتار می آید"

آیا او به پس مانده خطاهای کودکی خود بدل گشته است؟

در خاموشی یک لبخند و در ترس از هراسی بزرگ نرده های پارکی را میشمارد و تنهایی اش را برای سایه های دیوارها تعریف میکند در کوچه های ظهر تابستانها

با تلخی سیگار اندوه درونش را بر کویری ویرانگر میسپارد و در چندش انبوه نئشگی ها روانش را بر خار خلنده آزاری می ساید که دیگر خاک هم نیایش باران را نسراید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 11:32  توسط مردین  | 

بوسه بر خاک آسمان

برای شنیدن آنچه که به صدا نمی اید سر بر خاک آسمان میگذارم

باید اندیشه کرد انچه را که به صدا نمی آید.باید چون نسیم به آرامی به وزیدن گرفت.

باید پی یادگاری ها بود بر تنه سپیداران که دست بر سینه خورشید دارند.

باید بشنوی آنچه را که می اندیشی

بر بلندای خورشید و روشنایی چپرهایی ساخته ام از گلبرگ نگاه مهتاب و سایه ها

ابرها را دوست دارم در تاریکی مهتاب بر فراز دره ها و گویش رازناک خلوت ستاره ها

باید شنید تولد شکوفه ها را،نفس خاک را.

باید ترانه ساخت نغمه جویباران و نگاهی تشنه را

نگاه ساکت بره ای را میشنوی که گله را از چرا باز میدارد؟

بوی گلی را میشونی که بر دوردست کهکشانها میروید؟

برای شنیدن زخم های بال پروانه باید ارتفاع نگاهت را تا دوردست ها بیافکنی تا زیباترین دشتها را بیافرینی برآستان آفتاب و باران

که رنگین کمان اعجاب را بر پرواز عقابی به اعجاز نقاشی میکند.

میشنوی عطر حضور پروانه را؟بر شادی و لبخند مهمان نواز گلها را؟

صدای باد می اید که میخواند غریبانه ترین غمهای عالم را

بر آستان کوه و درخت بر معجزه تنهایی نگاه خویش میگریم. تنهایی ام را میشنوی؟

می شنوی ؟صدای تن سپردن به آفتاب را تا نمور کهنگی ها از تن بشویانم؟

برق نگاه خسته جاده ای ،حوصله زمان را سر می برد

دلم از این همه زیبایی میگیرد وقتی که هیچ کس بر تنهایی یک پرستو نمی گرید و تو در این گریستن صدای تنهایی ات را میشنوی.

من وحشت درختان را از زخم تبر میشنوم

من عطش جویباران خسته از نیامدن آب را میشنوم

من نگاه کودکی را میشنوم بر دستان خالی پدرش و بغضی که دست بر جیب های تهی میبرد

التماس زنی را میشنوم بر سکه ای در عبور رهگذران بر کنار چادرش تا ترحم بر خویش گدایی کند

هجوم هراس هستم بر پهن دشت آنچه زیبا آفریدم

فردای نیامده هستم بر طوفانی که درخت را ریشه زدن بود و پرستو را ترجمان تنهایی

 

 

کاش میشد آب را همیشه صدای پایش شنید

کاش میشد درخت را فرصتی بود برای آشیانه پرنده ها

کاش میشد نغمه را بر پرواز پرستو جاری کرد

کاش میشد کودکان برهنگی ها راهدیه ای از شاخه های گل داد و رقص را به آنان آموخت

کاش میشد فردا را رنگ دگر پاشید

کاش میشد بر نگاه زاغچه ای مزرعه را جدی گرفت

کاش میشد نماز بر درخت برد و وضو از ترانه ساخت

کاش میشد بر مهر خویش قبله کردو بر زخمهای بال پروانه گریست

کاش میشد امتداد نگاه خدا را به خیابانها کشاند و بر دستان زنی دوره گرد بوسه زد

کاش میشد کبوتران محبت را بر بامها نشاند

کاش میشد بر معبد موسیقی آفرینش ترانه از خاک بودن و بر خاک رفتن را از نو نوشت که من بوسه بر خاک آسمان دارم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 20:37  توسط مردین  | 

در آغوش یک رویا

 بر خیرگی نگاهم و بر تماشای جستجوگرانه چشمانم بر بازی ابر و باد؛

چشمان روشنی از دور دست آسمانها چهره خویش بر من میگشاید وبا نگاهش راهی را بر آستان چشمانم نقاشی میکند

بر آدرس ناپیدای عمق چشمانش  قدم بر کوچه های کودکی هایم می گذارم.

با نگاهم میجویم خانه ای که سکوت و تنهایی ام را به دنیا آورد؛ تا ببویم خاکی را که سر بر نوازش دستهای مهربان مادرم می گذاشت.

بوی چه انار می آمد .

بوی هجوم شادمانی  کودکی می آمد که بر برهنگی ها میرقصید.

بر پشت دیوار این خانه به یادگار نوشتم,خطی ز دلتنگی

          ٌٍغریبه ای هستم بر گذر زمان

          سمت آشنایی ها کجاست؟ٌٍ

دست بر اندام حلقه ها میبرم

                                تق تق تق

ًًًٌٌٍ-سهم من کجاست؟

صدای بادِ مهربانی، به آرامی جهانی را به وزیدن میگیرد،هاله ای از شنیدن میشوم،صدایی می آید

صدای زندگی

صدای افتادن یک برگ

              صدای چک چک نور می آید

صدای شادمانه زنی که رو به سوی افق های دور میخندد و اصرار بر همسایگی شقایق ها دارد.

چشمان خویش بر هم میگذارم و پنجره دلم را به سوی کوچه های باران زده میگشایم.

بوی خاک میشنوم،

بوی بودن دوباره

         بوی آغاز

              بوی رفتن را میشنوم

به سپاسگذاری بوسه های خورشید بر گونه هایم،لبخند میزنم،

دستانم را میگشایم و جهانی را به آغوش خویش مهمان میکنم،

امتداد خیابانها و عبور مردمان را عاشقانه نفس میکشم،

                                           من پر از نزدیکم

                                                  پرم از بودن،دیدن،شنیدن،گفتن،وخندیدن

                                                                   پرم از پرسه زدن نگاهم به آسمانهای پر از ستاره

من پر از سرورِ برگشتن،من پر از احساسم.                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 19:23  توسط مردین  | 

دلم اهل شکایت...؟

دلم زخم عمیقی برداشته است دیده ام بر تمام سپیدیها بسته شده است تنها و آشفته احوال, رهگذار تنهایی خویش را سیر میکنم.آیا سزاست که این چنین سرگردان لحظه های فراموشی شوم؟

از شکوه پرواز تنها تن پوشی از حسرت برایم نمانده است لبهای عطش من بر بوسیدن شوره زارهای سراب خو گرفته است.فصلها را در پی هم خزان میبینم.امیدم را بر درگاه ناامیدی سر بریده ام.حال چگونه جامه صبرم را بر قامت خویش اندازه کنم.

در تنهایی خویش معبدی برافراشته ام که بلندای آن از غم و اندوه هست تا یاس و نا امیدی.در تداوم این سقوط چه بسیار دست بر زخم خود فرو برده ام تا ایمان بیاورم به شوره زارهای یخ زده سینه خاک و سر فرد اورم به انچه که مرا میخواند.

در سکوت بی منتهای خویش تنها خدا را فریاد کردم؛

خدایا چرا سرنوشت مرا به پایان نمی رسانی؟ چرا مرا از این زندگی غم افزا نمی رهانی؟ چرا تولدم را باسایه ای شوم همراه ساختی و تنهایی را با من آفریدی؟

چرا در طی روزگاران کهن مادرم را در کنج تنهایی می گریاندی و پدرم را در کنجی تنها به سرزنش و نفرین او به زانو در آوردی؟

برادرانم را به سنگفرش زندان و توهین و اهانت کوبیدی و خواهرانم را گریان به نظاره نشاندی؟

خدایا چشمانم را به کدامین نقطه وهم خیره ساختی که این چنین مرا در طوفان حیرت رها ساختی

جاده جدایی ها و فاصله هایم را در امتداد ابدیت نقاشی کرده ای.

شب و تاریکی تمام زندگی ام را سایه گستر خود ساخته است. می گریم و میخوانم برای کسی که مونس  همدم لحظه های تنهایی من بوده است و با رویگردانی  نومیدانه آهنگ خداحافظی را با خداییت ساز میکنم و میخوانم.

ای یار ای پرنده ای که بر فراز دلم پرواز کرده ای  سایه ای از مهربانی بوستان دلت را بر کویر دلم بباران که جوانی ام را با پایی به ره خسته به عشق تو به سفر گذاشتم,پایان ناگوارایی هایم را در دامن تو نقاشی کرده امِِِِ. عاشقی و دربدری از هجران رویت زینت هق هق گریه هایم گشته است جام تلخکامی ها و خونابه زهر شکست را چه غمگینانه سر کشیدم تا در کورستان عاشق کشی و نامردپرستی بر سراب نیستی فرو روم.

اما همچنان چشم بر خرابات دارم یارب یارب همه فریادهایم به دل سپردن لحظه ای به خیالت آرام میگیرد

از هجوم انده شب به ترنم غمگین ستاره ها خو گرفته ام, همسایه همه سوختن ها شده ام , بر ورق فصلهای زندگی ام فقط یادگاری زمستان است که چشمانم را خیره می سازد.

به قدح نوشی طعم غم عادت کرده ام تا در سایه گه اقاقیا بنشانم فریاد سکوتم را تا جهانی در قلب انسانی بگرید دلم در پی کدامین زخم این چنین حیران مانده است؟خسته هستم از این همه به دیوار خوردن.

ای یار ای شارح رنجهای دلم در مرداب نجیب کشی و حیا فروشی سر بر آورده ام به آیین نامردان نامردپرستان سجاده ها گشوده اند و رو به قبله نیرنگ تکبیره الاحرام خیانت بر دستها بالا میرود بر گلدسته های کدام مسجد این شهر اذان عشق می گویند.

ای یار ای بال پر پرواز بر پهنه بی کرانگی ها

ای طایر سیمرغ ای افسانه کهن همه دلها تولیلی بودی و مجنون به صحرا آواره کردی تو قمری باغ همه دیوانگان بودی دل از دلها ربودی قطره قطره شبنم نسیم دریا ها شدی

تو شکفتن بوی گل در هوای بارانی بودی تو پنجره سحر را رو به دلم می گشودی

تو که انگشت اشاره ات به سوی آزادی و رهایی بر پهنه بی کرانگی ها بود

در این وادی تکیه گاهی برای لحظه ای چشم به آسمانها دوختن نیست.

ای یار ای همدم لحظه های خودسوزی دل عشاق خونابه زهر شکست را چه غمگینانه سر کشیدم تا بی کرانگی فاصله هایم را بر شانه باده رها کرده باشم.برگهای زرد پاییزی بر کنج باغچه دلم بیتوته کرده اند و مرا همسفر بیابانهای بی سرانجام خود میخوانند و چون در میگشایم در گردباد سرگردانی های پاییز گرفتار میشوم

ای یار ای آواز چکاوکها در کوچه های ظهر تابستان,چون قطره ای در دریای اندوه خود فرو میلغزم وقتی چشمانم به دنبال گم شده ای می گردد

در حالی که در هیچ جای این زمین جایی ندارم در همه جای آن رها شده ام.

چه بسیار به دلتنگب عزیزان شبهای سیاه را سحر کرده ام .و در کوچه باغهای انتظار  بوی باران و بوی پونه ها را جسته ام اما افسوس که در این جستجوی بی سرانجام آسمان برایم سنگ و زمین باطلاق گشته است و در این جستن بود که شیار مرگ را بر اندام خود نقاشی کردم و رو به قبله مردگان نماز خواندم و هزاران بار مرگ را آرزو کردم  تا از این زندگی دل مردگی ها رها باشم

بگو ای یار بگو چگونه دلتنگی هایم را  برایت گریه کنم  از تمام رویاهای عشق بر سراب لحظه های سیاه سر بر آورده ام.ماجرای ناله هایم را جز تو کسی نمیداند,

غربت دلم را فقط در تو معنا کرده ام,آهنگ  غمم را فقط برای تو سروده ام,چرا که از همه آشنایان باز مانده ام.

ای یار ای کسی که چون من تنها مانده ای,ای آیینه لبخندچگونه برایت هق هق گریه هایم را تعبیر کنم تو که سرآغاز شبهای خاکستری ام بودی,تو رفیق زندگی ابری ام بودی,حال چگونه چشم از من فروبسته ای ومرا در گردباد بی سرانجامی ها رها ساختی که در اوج بدنامی و فراموشی تن به آسمانهای فراموشی شسته ام.

ای یار ای سبوی دل خماران ؛چگونه به کاسه ای این چنین مرا مست خود ساختی که دست بر دیوارهای جنون راه خود را میجویم؛و در میانه این مستی چشمانم را به کودکی خیره ساختی که نانش را از میان زباله های کاغذ اغذیه فروشان بر سر زندگی آینده اش ذخیره میکرد من از پیچ و خم این صحنه ها پاپوشی برای خود ساختم از کینه و نفرت تا اموال اغنیا و ثروتمندان خسیس را به یغما برم تا دیگر آستینی به جمع کردن غذای دیگران بالا نرود.

ای یار ای زیبایی های نهفته در دل تنگ غروب؛سکوت ملال آور غروب را تو آفریدی تا هرچه شادمانی از زندگی غمگسارم پا پس بکشد میگریم و می گریم تا حباب اشک هایم غمهای دلم را در همه جای این زمین بپرکند تا هرچه غم زمین را فرا گیرد در تهیدستی عاطفه  ها چشمانم را به آسمانی خیره ساختم تا کبوتران محبت را بر دامن دلم بنشانم تا دانه های اندوه را از سفره دلم برچینند.

ای یار من از چشم بیداران خسته دل هستم؛به بی پروایی مستانه پروانه به دور شمع چشمها دوخته ام ولی من نه آن پروانه ام که بی پروا به دور شمع میرقصد و نه آن شمع که با سوختنم آیینه ای از سجاده سبز نیایش باشم ؛نه شمع هستم نه پروانه نه قطره آبی به رودخانه که بستر آرامش دریا را در خاطره های دور خود دارد؛ من مسکنی دارم بر خرابی های یک ویرانه که بر خشت های سردرگمی آن آرزوهایم را دفن کرده ام  

ای یار گر تو شنیدی آنچه را که من به مناجات با تو میخوانم زمین را بگو امشب که هراس از من برگیرد که چشمانم پی خوابی میگردد؛آغوشی از سایه مهربانی های مادرم را بر من بگشا  که من سالهاست در تک کویرستانهای تنهایی تنهام

کجاست گهواره ای تا تن کودکی هایم را بر آن بر تاب گذارم.

بوی لالایی مادرم را میشنوم.سکوتی خنک از آسمان اریبهشت تنم را مینوازد

 ماه با انگشت اشاره خود جهانی را به سکوت میخواند؛ستاره ها در سکوتی شادمانه گونه های خوابم را می بوسند و زیباترین 

 

آه که جهان بر خواب من آغوش گشوده است و

خدا میخندد بر آنچه بر فرزندش

رفته است و مهربانانه به تماشای خوابم مینشیند و کهن ترین و زیباترین لالایی  آفرینشش را برای خواب من میخواند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 23:32  توسط مردین  | 

سرایش تشنگی

در دور دست ترک خوردگی ها خاک نیایش باران را می سراید و سر بر بوی نم باران می ساید وبا دلشکستگی رقص و طرب تگرگ را آرزو میکند. و خاموش با خودش می گرید قطره های باران را.

درخت تنهایی دست برده به آسمانها شفاعت ساقه هایش را میطلبد که گردن بر تبر های عطش نهاده اند.

سنگی تف دیده از تب سوزان گرما بغضی را در سینه دارد تا با شراره ای از سوز آسمانی قطره آبی را در آرزو باشد و هم صدایی که با صدایش آشنا باشد و درد مشترک باشد.

شهری شب زده"

                     انسانی غم زده"

                                            دنیایی ماتم زده"

کجایند خدایانی که در هجوم اندوه رسولان مهربانی را بر حهانی سراسر تاریکی و انکار نور مبعوث سازند تا رسالت عشق را امتی به بلندای نقطه آفرینش تا انفجار کهکشانها ایمان آورندگان باشند.

این موج که سر بر سواحل نیستی میکوبد فریاد باران را در گلو دارد"تا غبار دلزدگی ها را بر بر درگاه نگاه من"و نگاه تو بشویاند تا که لبخند سهراب و نگاه مظلومانه اشکان و چشم غرق به خون ندا بهت نگاه جهان را بر سنگ فرش خیابانهای شهرمان خیره کند

نگاه من

         نگاه تو

                    نگاه جهان

                                     نگاه خداست

                                                        که زار میگرید بر این تابوت بی پرچم که عطر شقایق های صحرا قداست آن را بر شانه های خود دارد و اینجا تنها آسمان است که درد زمین را بر میچیند

از کران تا کران زمین را فریاد عطش جولانگاه بی سرانجامی خود ساخته است

در گندچاله های سراب"در نعش کشی مردار تشنگی"

 انبوهی از ترانه های آب به خاک سپرده میشود 

چشمها خسته و غمگین

                                نگاه ها با آهی آتشین

                                                                حنجره ها لمس تشنگی

                                                                                     همه در حسرت یک روز باران خیز

دیوار فروریخته مسجد های شهر"کلوخ هایش بر آستان دوزخ سرود پشیمانی را سر میدهند که بر حوض های بی آبشان وضویی از طراوت ایمان بالا نرفت

درختی در کویر بر بی کرانگی های آسمان در ارزوی سایه ای از ابر شاخه هایش را به دعا و تمنا میدارد

تشنگی جاده ها

                      خمیازه صحرا در اوج خستگی ها نیاز ساده ای جز آب ندارند.

پس ببار بر کویر ترک خوردگی ها ای ابرک آزادی که نفس ها بر سینه ها نگران است بر مرگ پرستو ها

حقیقت فاصله ها را از تن جاده رها کن   و باریکه ای از طراوت رسیدن را بر ساقه های انتظار جاری کن 

 زمین را نفسی تازه بده و کودکان را مژده ای ده که عید آمده است

نگاه ها را به هجوم قاصدک های دوستی و عشق به آسمانها خیره کن 

 پراکنده کن موسیقی جویبارها را بر خیابانهای شهرمان تا لکه های خشونت و وحشت از آن بشویاند و بر دستان مردمان به جای خنجر ها گل برویاند

که این نه چنان سخت و تاوانی نه چنان سنگین دارد

ببار ای ابرک آزادی

                     

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:54  توسط مردین  | 

در فراسوی یک نگاه

ای که در سپیده دمان رویای عشق و آغاز رنج چهره ات را از سردی خاک برگرفته ای و رو به افتاب گرم عشق نمازت را اقامه میکنی و زیباترین ترانه آسمان را بر دلتنگی های خاک نغمه میکنی

و ای تو که شانه ماه را میبوسی و دست بر نوازش رنگین کمان داری و شعر دلتنگی هایت را بر آستان چشمان بارانی ات بر قلم و دفترت جاری میکنی؛

تو که نسیمی هستی از محبت تا کینه و حسد را از فضای غبار گرفته دشتهای ناباوری و تردید بزدایی بیا و نسیم نوازش گر لحظه های تنهایی من باش و غم غروبت را بر سینه های من گریه کن.

که من در نوسان عشق و نفرت ایمان و تردید خشم و مهر بیزاری و دلجویی گرفتار آمده ام.

بیا تا رها شوم در اقیانوسهایی که ماهیانش شیار اندوهشان غم از دست دادن نسیم بر امواج نقره ای آن و سکوت دریاست

بیا و فاصله ها را سر ببر و به شقایق سلامی دوباره بده و بر قامت آبی آسمان یادگار یکرنگی را تماشا کن و نگاهت را به گستره پهناوری از بارور شدن نطفه باور بکشان تا در فراسوی سرزمینهای ناباوری؛بارور شدن گل سرخی را در کویری شن زده به تماشا بنشینی.

وحال پرواز ایمان را بر کرانه های افقی که به آن می اندیشیدی باور کن؛ تا تو را تا دوردست ترین نگاه خسته اما عاشق من بکوچاند تا به آغوش بگیری آنچه را که انتظارش می نامی.

پس فریاد کن فردایی را که در فراسوی باورهایت میروید که من جویباری هستم که ریشه های تنت را بوسیده ام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:22  توسط مردین  | 

در هجوم یک نیایش

در سایه عطش یک رودخانه آب از دست شده انسانی در غربت زمین به وزن بال تمام پرنده های جهان چشم به آسمانها دوخته است و نگاهش را به گستره پهناوری از پرواز دوخته است که قرین خلوت و عزلت تنهایی اش گشته است و نشسته بر شهپر خیال سایه گاه ابدی اش را میجوید تا منظر دلکش جذبه و شوق را بر دیدگان دل خود عرضه دارد تا به کام دل با آن رویاها روان تشنه خود را سیراب سازد و مرز خیال و واقعیت را در کرانه های افسانه ای پرواز از میان برچیند.

پرنده ای پر می گشاید و نبض پلکهایش را با طنین بال خود اندازه میگیرد و از پهنه اندیشه هایش شبنم پرواز را بر گلبرگ های نقره ای ستاره ها می نشاند و او را با خود به جنگل انبوه ستاره ها به گردش میبرد و او شیرین تر از هر لذتی پاک و صادق دست بر جذبه ستاره ها میبرد تا دور تازه ای از پیوند و پیمان را با آلام و دردهای خود آغاز کند...

قطره ای روی دستش لغزید بوی وهم گمشده ای میداد

تلنگری بر سفالینه خلوتش بود فریاد وهمی بود که در محراب آسمان دلش می پیچید و ارتعاش لبانش را به طنین مرموز غمی دیرین پیوند میداد هجوم هراس سکوت تنهایی اش را به تصنیفی مجهول پژواک میداد.

تنهایی او سوی کجا میرفت؟

گردبادی از شکوفه های نیایش او را به محراب نماز میکشاند و او با یاد کبوتر بر لب آب و بوسه ستاره بر شانه ماه و با دلی لبریز از شکوه تنهایی سر بر دیوار غربت نیلوفر می گذارد و خاموش با خودش میخواند رویای سبز پریدن را. از در همدلی سر به آبی آسمان می ساید و سکوتش را در فراخنای یک نیایش ابدی سر میبرد و دستانش را بالا میبرد تا امواج تمنا را به ساحل گرم استجابت ریزد.

لبخندی به زمین میزد اما بوسه گاهش سوی خدا میرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 23:14  توسط مردین  | 

شکوه ای دیگر

دلتنگی هایم را بر نجوای صحرایی گریه کردم که در آن هیچ کس بر ماتم آهویی رمیده گریه نکرد.

زبان عطشم را بر ریگزار کویرستانی نهادم که هیاهوی تشنگی اش دستم را بر امواج سرابی میبرد که بر جانم اتش میریخت.

من اما تنها

        من اما همچنان سرگردان آوازی مانده ام که باد بر شاخه درختانی میخواند که گم کرده اند سایه هاشان را.

من اما در پی فانوس تاریکی هایم را همچنان بر دوش دارم

کجاست طلیعه سحری که طلایه داران نویدش میدادند؟

من اما خسته ام از خیرگی چشمانم بر آستان دری که گشوده نشد تا پایان رنجهایم را به تماشا بنشینم

دل سپرده ام به وزش نسیمی که هیچ برگی را نمی جنباند

تن داده ام به بارانی که هیچ نمی رویاند کویری تشنه را

من اما مانده ام قبای کهنه اندیشه خویش را به زیور کدامین چشم انداز باور و ایمان آراسته کنم؟

من اینجا در گرداب اندیشه های خویش دستان حیرت بر پیشانی خویش دارم.

دیگر

بوی خدا از گلدسته های مسجد به آسمانها نمیرود

حوض های کاشی دیگر آستینی را برای وضو بالا نمی برد

کبوتران گنبد سردرگم آسمانهای فراموشی شدند

درختان برای آشیانه پرنده ها خشک و بی برگ شدند

کوچه ها از کولاک سرمایی جان سوز خلوت و پنجره ها همه بسته

جز صدای زوزه بادی خشک و بی روح صدای نجوایی نیست

انگار که همه مردم شهر در خواب سکوت و فراموشی در در خاک فرو مرده اند

من اما تنها مسافر این دیار چمدان خستگی ها را بر زمین نهادم وجامه غربت را شادمانه بر اندام خود اندازه کردم وپشت بر دیوار خانه ای متروک سرم را بر بالین غم نهادم وخاموش با خودم خواندم داستان سرنوشت و غم بی پایان ساقه های شکسته راو سوار بر بال پریشان برگهای زرد پاییزی در گردباد طوفان درونم به سوی ناپیدایی آسمانهای فراموشی کوچیده شدم  ودر ناجوانمردانه ترین گذرگاه های برهوت مهر و عاطفه فرود آمدم آنجا که باران شرم دارد تا ببارد آنجا که اختاپوس فقر و نشئگی بر در هر خانه ای فلاکت مردمان را به سور نشسته است و زمین بر برهنگی خود میبالد آنجا که سر در گریبان تنهایی خود فرو میبری و سنگفرش خیابان های فراموشی را میشماری تا شاید عابری بر تو سلام کند اما دریغ از یک نگاه گرم در این هوای سرد.

در پشت خالی خلوت این پنجره ها هیچ کس آن نام بزرگ را فریاد نکرد

{آیا کسی هست که مرا یاری دهد}این ناله تاریخ

 

همچنان قلب زمین را به درد می آرد

مردانی که به مزرعه سبز آزادی رفتند تا خوشه های عشق بچینند در پاییزی سرد گرفتار آمدندو حال گرگانی با نفس هایی وحشی و غضب آلود زوزه مستی و پیروزی سر میدهند

در زیر سقف این آسمان بی خداوندی گلوی تمام قناری ها بغض آلود گشته است تا این باغ را زینبی دیگر آید تا تاریخ را از آن ما سازد

 

در دل یادگاران خورشید و روشنایی وسعت تنهایی تا انتهای بی قراری از بغضی دیرین و ترانه ای غمین نهفته است تا با کدامین تیشه شکیبایی بت اندوه غربت را فرو ریزیم تا از جنس دریا شویم وسوار بر موج نقره ای آن بر مام وطن فرود آییم آنجا که همه رخساره ها از جنس شکوفه هاست و به جای زوزه نفرت نغمه شادی بر بام و سرای آن بانگ بر افراشته است در آنجا خواهد بود که خاک و آسمان دلمان را به باران شکوه شقایق ها تازه کنیم و کولاک خوفناک خشک کویر را به ترانه سبز بهشت  نغمه کنیم.

آیا کسی خواهد امد ونماز نجابت را بر محراب فداکاری اقامه خواهد کرد و از خداوند خواهد خواست تا در این بهشت بی نشان را بر ما بگستراند یا که باز هم باید بهشتمان را بر شاخسار بی اشیانه ای قبله کنیم.؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 20:15  توسط مردین  | 

بهار مهربان

                بهار

بهار سبز

ای سبزینه رویش برگها

                   ای فراسوی زیبایی همه فصلها

                           ای طراوت شبنم و شکوفه و باران

تو بی من گذشتی از فراز همه دشتها

تو بی من فکندی دانه های امید

                        بر کوه و بر صحرا

هجوم تازگی ات  زمین را نفسی است از پی خفقان سرما

بهار من

        بهار مهربان من

                      من  امسال نشنیدم صدای نیلبکی را

       بوی پونه و ریحانه ها را

برایم بگو چگونه بود

 حضورت در میان شکوفه و گلها؟

از شادی شاپرک بگو

                  از سرود نقره ای جویبارها

از صبح سحر از طلوع سپیده بگو

             بگو بگو چگونه رها بودی بر شانه بادها؟

بوی ریواس چگونه بود بر انبوه رویش صحرا؟

گلها و خارها بهم چه میگفتند؟

سارها چگونه حضورت را به هم تبریک میگفتند؟

کبکها چگونه از آمدنت نغمه سرایی کردند تا عقاب هم به جشن بزرگ زمین پر بگشاید؟

اسبها کدامین شیهه را به آسمانها بر می کشیدند؟

بگو

 بگو دهقان پیر چگونه از آمدنت شکرگزاری میکرد؟

اهل آبادی چگونه چشم به تماشای آمدنت داشتند؟

قرآن و ماهی و آیینه بر سفره هاشان بود؟

دعای دخترک را شنیدی؟ آرزوی مادری را به امانت به آسمانها بردی؟

بگو بهار من

       بهار مهربان من

که من هنوز در تک سرمای تنهایی بر اندوه خویش میلرزم

من هنوز چشم از تاریکی ها بر نگرفته ام

سمت روشنایی ها کجاست؟

با دلی پر از دلتنگی

                 پیامی دارم لبریز ز دلتنگی

تو اگه در ضربان قلبها ضرب زمین میگیری

دلی سوخته را

سیرتی زیبا را به توان ابدیت بنویس

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 0:7  توسط مردین  |