دلم زخم عمیقی برداشته است دیده ام بر تمام سپیدیها بسته شده است تنها و آشفته احوال, رهگذار تنهایی خویش را سیر میکنم.آیا سزاست که این چنین سرگردان لحظه های فراموشی شوم؟
از شکوه پرواز تنها تن پوشی از حسرت برایم نمانده است لبهای عطش من بر بوسیدن شوره زارهای سراب خو گرفته است.فصلها را در پی هم خزان میبینم.امیدم را بر درگاه ناامیدی سر بریده ام.حال چگونه جامه صبرم را بر قامت خویش اندازه کنم.
در تنهایی خویش معبدی برافراشته ام که بلندای آن از غم و اندوه هست تا یاس و نا امیدی.در تداوم این سقوط چه بسیار دست بر زخم خود فرو برده ام تا ایمان بیاورم به شوره زارهای یخ زده سینه خاک و سر فرد اورم به انچه که مرا میخواند.
در سکوت بی منتهای خویش تنها خدا را فریاد کردم؛
خدایا چرا سرنوشت مرا به پایان نمی رسانی؟ چرا مرا از این زندگی غم افزا نمی رهانی؟ چرا تولدم را باسایه ای شوم همراه ساختی و تنهایی را با من آفریدی؟
چرا در طی روزگاران کهن مادرم را در کنج تنهایی می گریاندی و پدرم را در کنجی تنها به سرزنش و نفرین او به زانو در آوردی؟
برادرانم را به سنگفرش زندان و توهین و اهانت کوبیدی و خواهرانم را گریان به نظاره نشاندی؟
خدایا چشمانم را به کدامین نقطه وهم خیره ساختی که این چنین مرا در طوفان حیرت رها ساختی
جاده جدایی ها و فاصله هایم را در امتداد ابدیت نقاشی کرده ای.
شب و تاریکی تمام زندگی ام را سایه گستر خود ساخته است. می گریم و میخوانم برای کسی که مونس همدم لحظه های تنهایی من بوده است و با رویگردانی نومیدانه آهنگ خداحافظی را با خداییت ساز میکنم و میخوانم.
ای یار ای پرنده ای که بر فراز دلم پرواز کرده ای سایه ای از مهربانی بوستان دلت را بر کویر دلم بباران که جوانی ام را با پایی به ره خسته به عشق تو به سفر گذاشتم,پایان ناگوارایی هایم را در دامن تو نقاشی کرده امِِِِ. عاشقی و دربدری از هجران رویت زینت هق هق گریه هایم گشته است جام تلخکامی ها و خونابه زهر شکست را چه غمگینانه سر کشیدم تا در کورستان عاشق کشی و نامردپرستی بر سراب نیستی فرو روم.
اما همچنان چشم بر خرابات دارم یارب یارب همه فریادهایم به دل سپردن لحظه ای به خیالت آرام میگیرد
از هجوم انده شب به ترنم غمگین ستاره ها خو گرفته ام, همسایه همه سوختن ها شده ام , بر ورق فصلهای زندگی ام فقط یادگاری زمستان است که چشمانم را خیره می سازد.
به قدح نوشی طعم غم عادت کرده ام تا در سایه گه اقاقیا بنشانم فریاد سکوتم را تا جهانی در قلب انسانی بگرید دلم در پی کدامین زخم این چنین حیران مانده است؟خسته هستم از این همه به دیوار خوردن.
ای یار ای شارح رنجهای دلم در مرداب نجیب کشی و حیا فروشی سر بر آورده ام به آیین نامردان نامردپرستان سجاده ها گشوده اند و رو به قبله نیرنگ تکبیره الاحرام خیانت بر دستها بالا میرود بر گلدسته های کدام مسجد این شهر اذان عشق می گویند.
ای یار ای بال پر پرواز بر پهنه بی کرانگی ها
ای طایر سیمرغ ای افسانه کهن همه دلها تولیلی بودی و مجنون به صحرا آواره کردی تو قمری باغ همه دیوانگان بودی دل از دلها ربودی قطره قطره شبنم نسیم دریا ها شدی
تو شکفتن بوی گل در هوای بارانی بودی تو پنجره سحر را رو به دلم می گشودی
تو که انگشت اشاره ات به سوی آزادی و رهایی بر پهنه بی کرانگی ها بود
در این وادی تکیه گاهی برای لحظه ای چشم به آسمانها دوختن نیست.
ای یار ای همدم لحظه های خودسوزی دل عشاق خونابه زهر شکست را چه غمگینانه سر کشیدم تا بی کرانگی فاصله هایم را بر شانه باده رها کرده باشم.برگهای زرد پاییزی بر کنج باغچه دلم بیتوته کرده اند و مرا همسفر بیابانهای بی سرانجام خود میخوانند و چون در میگشایم در گردباد سرگردانی های پاییز گرفتار میشوم
ای یار ای آواز چکاوکها در کوچه های ظهر تابستان,چون قطره ای در دریای اندوه خود فرو میلغزم وقتی چشمانم به دنبال گم شده ای می گردد
در حالی که در هیچ جای این زمین جایی ندارم در همه جای آن رها شده ام.
چه بسیار به دلتنگب عزیزان شبهای سیاه را سحر کرده ام .و در کوچه باغهای انتظار بوی باران و بوی پونه ها را جسته ام اما افسوس که در این جستجوی بی سرانجام آسمان برایم سنگ و زمین باطلاق گشته است و در این جستن بود که شیار مرگ را بر اندام خود نقاشی کردم و رو به قبله مردگان نماز خواندم و هزاران بار مرگ را آرزو کردم تا از این زندگی دل مردگی ها رها باشم
بگو ای یار بگو چگونه دلتنگی هایم را برایت گریه کنم از تمام رویاهای عشق بر سراب لحظه های سیاه سر بر آورده ام.ماجرای ناله هایم را جز تو کسی نمیداند,
غربت دلم را فقط در تو معنا کرده ام,آهنگ غمم را فقط برای تو سروده ام,چرا که از همه آشنایان باز مانده ام.
ای یار ای کسی که چون من تنها مانده ای,ای آیینه لبخندچگونه برایت هق هق گریه هایم را تعبیر کنم تو که سرآغاز شبهای خاکستری ام بودی,تو رفیق زندگی ابری ام بودی,حال چگونه چشم از من فروبسته ای ومرا در گردباد بی سرانجامی ها رها ساختی که در اوج بدنامی و فراموشی تن به آسمانهای فراموشی شسته ام.
ای یار ای سبوی دل خماران ؛چگونه به کاسه ای این چنین مرا مست خود ساختی که دست بر دیوارهای جنون راه خود را میجویم؛و در میانه این مستی چشمانم را به کودکی خیره ساختی که نانش را از میان زباله های کاغذ اغذیه فروشان بر سر زندگی آینده اش ذخیره میکرد من از پیچ و خم این صحنه ها پاپوشی برای خود ساختم از کینه و نفرت تا اموال اغنیا و ثروتمندان خسیس را به یغما برم تا دیگر آستینی به جمع کردن غذای دیگران بالا نرود.
ای یار ای زیبایی های نهفته در دل تنگ غروب؛سکوت ملال آور غروب را تو آفریدی تا هرچه شادمانی از زندگی غمگسارم پا پس بکشد میگریم و می گریم تا حباب اشک هایم غمهای دلم را در همه جای این زمین بپرکند تا هرچه غم زمین را فرا گیرد در تهیدستی عاطفه ها چشمانم را به آسمانی خیره ساختم تا کبوتران محبت را بر دامن دلم بنشانم تا دانه های اندوه را از سفره دلم برچینند.
ای یار من از چشم بیداران خسته دل هستم؛به بی پروایی مستانه پروانه به دور شمع چشمها دوخته ام ولی من نه آن پروانه ام که بی پروا به دور شمع میرقصد و نه آن شمع که با سوختنم آیینه ای از سجاده سبز نیایش باشم ؛نه شمع هستم نه پروانه نه قطره آبی به رودخانه که بستر آرامش دریا را در خاطره های دور خود دارد؛ من مسکنی دارم بر خرابی های یک ویرانه که بر خشت های سردرگمی آن آرزوهایم را دفن کرده ام
ای یار گر تو شنیدی آنچه را که من به مناجات با تو میخوانم زمین را بگو امشب که هراس از من برگیرد که چشمانم پی خوابی میگردد؛آغوشی از سایه مهربانی های مادرم را بر من بگشا که من سالهاست در تک کویرستانهای تنهایی تنهام
کجاست گهواره ای تا تن کودکی هایم را بر آن بر تاب گذارم.
بوی لالایی مادرم را میشنوم.سکوتی خنک از آسمان اریبهشت تنم را مینوازد
ماه با انگشت اشاره خود جهانی را به سکوت میخواند؛ستاره ها در سکوتی شادمانه گونه های خوابم را می بوسند و زیباترین
آه که جهان بر خواب من آغوش گشوده است و
خدا میخندد بر آنچه بر فرزندش
رفته است و مهربانانه به تماشای خوابم مینشیند و کهن ترین و زیباترین لالایی آفرینشش را برای خواب من میخواند.